تبليغاتX
خاموشی یک نگاه

خاموشی یک نگاه

بخوان برایم...

باز هم برایم شعر بخوان...صدایت در اعماق ذهن من لانه گزیده...آرامم می کند...

و مرا ببخش برای همه ی دلتنگی هایم و بهانه هایم...

می دانم بهترین همسفر خواهی ماند...مهربان و عزیز....

روز های تلخم را کم کم فراموش می کنم با شیرینی لبخندت و آغاز می کنم دوباره زندگی را...

تو فقط بخند برایم...

چشمان تو  در برابرم به مانند دریچه هایی شگفت  می نشینند...دریچه هایی که رو به باغ وسیع

 وسبز دلت باز می شوند...خدا کند لایق قدم زدن در بیشه زار دلت باشم...

از تو جاودانه تر عشقی نیست..می دانم...

آسمانم مال تو،زمينم مال تو،هوايم مال تو،نفس هايم مال تو،...فقط،دلت مال من باشد...

كه دلم مال توست...

+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1390ساعت 18:8  توسط سپیده  | 

عزیز هم پرسه ی من...

مگر می توانم با تو از باران نگویم؟...یا موسیقی لطیف دریاچه را زیر اشک های ابر

با تو که از گل لطیف تر حس می کنی نشنوم؟...مگر می توانم با تو راه بروم و

عزیز هم پرسه را زمزمه نکنم؟...یا حتی دستانم را به گرمای دستان تو عادت ندهم؟...بعدها..

نه ...نمی توانم...حتی در خواب...

نمی توانم به تو که هر لحظه با لبخندت دلم را زیر و رو می کنی حتی چند دقیقه زل بزنم

و لبخند فراموشم شود...

باز خیس باران تو شدم...دیگر همه باران هایم برای توست...حتی اگر دل ابر برایم تنگ شود

یا آسمان تشنه ی نگاهم بماند...زیر باران دیگر فقط چشمان تو را می خواهم و دستان مهربانت

که خورشید به گرد پایش نمی رسد...

هوای تو و باران دیوانه ترم می کند...من عاشق این جنونم...با من بمان تا مجنون را بشناسد...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 14:50  توسط سپیده  | 

معنای عشق...

این قلم چه عشقی برای نوشتن پیدا کرده...این صفحه ها چه صاف و سپید در انتظار واژه ها مانده اند...

واین ذهن چه شادمان می گوید از عشق...از تو...از ما...از عشق تو...

تو که از نفس هایم به من نزدیک تر شدی...و در دل ثانیه هایم جای گرفتی و نشستی

رو به رویم با آن لبخند دلبرانه...با من در خواب و در رویا...

دیگر جمله ها با جنگ و اجبار سراغ من نمی آیند...همه مشتاق جلو آمده اند...

می خواهند معنای عشق را هویدا کنند....هه...!!

بگذار واژه ها فریاد بزنند...بگذار جمله ها جنگ کنند و بگذار صفحه ها سیاه شوند...

زمین و زمان خواهند فهمید معنای عشق تویی...تنها تو...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 20:17  توسط سپیده  | 

تو همه ی همه ی هستی من هستی...

بگذار همه عظمت عشق را از نگاه تو بخوانند...بگذار از دستان تو مهر بیاموزند

 و بگذار بدانند تو تمام عشقی...همه ی همه اش...

تمام خستگی هایت و تمام دلتنگی هایت سهم دل دیوانه ی من باشد.دلم می خواهد همیشه

لبخند بزنی...همیشه ی همیشه...

کاش کمی از مهربانیت را داشتم.کاش کمی از محبتت را دلم می آموخت.تو دنیایی از مهر در دلت که

از دریا بزرگتر است ساخته ای...همه ی همه ی محبت دنیا مال توست...

ومن همه ی همه ی عشقم را به چشمان تو می بخشم که نگران اشک های من است و

تمام حواسم پیش دل توست که بدون دل مهربانت هیچ احساسی برایم نمی ماند...هیچ هیچ...

می خواهم وقتی نگاه مهربانت مهمان چشمان من می شود زمان را خواب کنم

 و ثانیه ها را غل و زنجیر...تا همیشه به من خیره شوی...حتی در خواب...همیشه ی همیشه...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 11:37  توسط سپیده  | 

با تو...

با تو آرام قدم می زنم...تو شیطنت میکنی و دست مرا می گیری...با هم کودکانه می دویم اما دوست نداریم

 به انتهای جاده برسیم...در خیال...

تو چشم در چشمان من می دوزی...و با آن لبخند شیرین می گویی باغ چشمانت مال من باشد،باش؟...

وباصدای آرامت زمزمه می کنی می خواهم درختان سبز عشقم را در نگاهت بکارم تا میوه ی شیرین خوشبختی

برداشت کنیم...و من نا آرام با کلمات تو اوج می گیرم حتی بالاتر از ابرها...و دلم همیشه منتظر لبخند مهربانت 

می ماند...که قشنگ ترین هدیه ی خداست...آسمانم مال تو...ماه من تویی...

با من بیا که خانه ی عشق بی تو سرد مانده...تو بیا با دستانت...که همه گرمی دنیا از اوست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 11:30  توسط سپیده  | 

یکی شدن...

مهربانی های تو با دلم پیوند می خورد.نگاه من فقط در چشمان تو مینشیند...دستان خسته ام فقط با دستان

مهربان تو تسکین می یابد...و لب هایم فقط از تو سخن می گوید...دیگر از من هیج باقی نمانده...

تو تمام من شدی...

تو در بند بند وجودم خانه ها ساختی از مهر و بزرگ به اندازه ی عشق...

وقتی که شعر می نویسم فقط صدای دلنشین تو را دوست دارم که خواننده اش باشی...دیگر این من نیستم

که مینویسم...دلم که لبخندت را به یاد می آورد هر لحظه شاعرتر می شود...

دیگر هیچ مرزی از ذهن من تا فکر تو نیست...من از تمام دل خویش دریایی ساختم آبی و بیکران...که تو 

بر ساحلش بنشینی و مالک آسمانش باشی...برایم شعر بخوانی و من فارغ از دنیا باد را به گیسوانم

مهمان کنم و دل به صدای مهربانت بدهم تا همیشه ها... 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 0:20  توسط سپیده  | 

یار جانی...

جان من ...

می دانی که دلم در دستان توست...می دانی که با لبخندهای تو ضربان قلب من آغاز می شود

...می دانی که دلم همیشه دلتنگ نگاه مهربان توست...

همه جا حضور تو سبزی عید را صفا می دهد...همه جا گل های سرخ به مهربانی تو لبخند میزنند

و به عشق تومثل من شب را به صبح می رسانند...زمین به شوق تو از خواب برخاسته

و ماه با شعر تو به خواب رفته...آسمان ابرها را کنار زده تااز چشمان تو رنگ شب را به خاطر بیاورد

...بید رویاهای من تازگی ها فقط با واژه های تو می لرزد،لباس سبز به تن کرده امسال، ببین...

جاده ها مرا می خوانند تا باز هم به انتهایشان زل بزنم و هر لحظه تو را درآن انتها تصور کنم

و هی تلاش کنم تا به آخر جاده ها برسم...

کاش در این آغاز با من بودی...

مهربان من ...دستان پاکت را به هیچ کس هدیه نده...می دانم فاصله ها روزی شرمگین خواهند شد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 22:5  توسط سپیده  | 

یه وقت نکند...

این قلم قسم خورده ی توست...که تا دست من جان دارد جز تو از هیچکس ننویسد...

تو مهربانی و خورشید می داند و هر غروب از شرم حضور گرمت سرخ می شود...

با من بیا...دریا منتظر ماست و افق های آبی دور چشم انتظار نگاهمان مانده اند...

جاده ها تشنه ی گام های ما هستندو دست من دلتنگ دستان پاک تو...

یه وقت نکند چشمانم را باغ باران زده کنی!...یه وقت دلم را ترک خورده در کنج تنهایی رها نکنی...

یه وقت دستانت به گرمی دستان کسی عادت نکند...

و یه وقت عشقم را تا بلندترین قله های عشق اغیار پست نسازی...

ای تمام لحظه هایم از عطر تو دل انگیز...با تو خواهم ماند و از تو نفس خواهم کشید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 18:34  توسط سپیده  | 

هوای هر نفس...

تو که از راه می رسی دلم هوایی تازه می کند...درتمام راهی که با توقدم می زنم

 از هوای بودنت زندگی می گیرد...و تمام راه در این فکراست که نکندجاده ها به پایان برسند...

ای تمام لحظه های من به یاد تو...همیشگی باش تا دلم نمیرد...

تو که لبخندمی زنی دلم دیوانه وار فریاد می زند همیشه بخندتا همیشه زندگی کنم...

وقتی تمام دلهره ها دلم را می لرزاند،به توتكيه ميكنم...آخ...كه چه عشقي دارد گريه در شانه هاي تو...

تو بمان...تو بخند...تو دستان سردم را گرما ببخش...تو با من مهربان بمان تا ابد...

من از دنيا دگر هيچ نمي خواهم وقتي تو باشي پا به پايم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 18:53  توسط سپیده  | 

این اولین بار بود...

حتی وقتی نیستی آهنگ صدای آرام تو با من است...مرا صدا می زنی...و من تا اوج با خیال تو

پرواز می کنم...

این اولین بار بود که دلم رام شد...که دلم خواست حرف دل کسی را بشنود...

تو اما با همه فرق می کنی...دوستت دارم...تا همیشه ها...

می دانم...تو آخرین خواهی بود...و جاودان در دل من خواهی ماند...

کاش همیشه شب هایمان مهتابی باشد...کاش همیشه دستان لطیف باران نوازشگر

احساسمان باشد...کاش همیشه باشی...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 19:42  توسط سپیده  |